علامت سوال ششم

Posted in داستانک on 27 ژانویه 2016 by Xolitude

بدنش بالا و پایین می­رود و پیچ و تاب می­خورد. من اما به پشت دراز کشیده­ام و نگاهم روی سقفِ نم­داده­ی اتاق مانده است. نفس­نفس می­زند و توی چشم­هام نگاه می­کند؛ موهاش توی صورتم می­ریزد: «کجا رو نگاه می­کنی؟» موهاش را کنار می­زنم: «دقت کرده­ی اون لکه­ی سقف شبیه نقشه­ی استرالیاست؟» هنوز نفس­نفس می­زند: «تو هم دقت کرده­ی هیچ­وقت حواست به من نیست؟» لب­هام کش می­آیند: «حالا چرا استرالیا؟ نمی­شه بری یه جای نزدیک­تر؟»

Advertisements

5:00

Posted in شعر on 30 ژوئیه 2011 by Xolitude

تکنوازی جارو
رفتگر پیر
صبح خروس‌خوان
کوچه‌ی خاطره‌ها

چه‌ی معشو

Posted in شعر on 14 ژوئیه 2011 by Xolitude

کسی نگاهم را نمی‌خرد

نه تو

به لبخندی

نه رهگذر

به لحظه‌ای درنگ

دغدغه‌ی تمام فلزی

Posted in داستانک on 19 ژوئن 2011 by Xolitude

می‌خواهم کوتاه‌ترین داستان جهان را بنویسم:

«یکی بود، یکی نبود، روزی یک میخ بود که دلش نمی‌خواست به دیوار کوبیده شود.»

داستان تمام شد؛ آیا برای کسی در هیچ‌کجای جهان اهمیتی دارد که دل یک میخ چه می‌خواهد؟ آیا هرگز کسی از یک میخ خواهد پرسید دلش می‌خواهد به کجا کوبیده شود؟ از این به بعد اگر بخواهم یک میخ را به دیوار یا جای دیگری بکوبم، باید به این فکر کنم که آیا این میخ هم دلش همین را می‌خواهد یا نه؟ می‌توانم از خود او بپرسم؟ اگر دلش نخواهد چه؟ چرا نخواهد؟ کجا را می‌خواهد؟ چرا آنجا را می‌خواهد؟…

خوب که فکر می‌کنم، داستانم طولانی‌ترین داستان‌ جهان است.

یک چنار آنسوتر

Posted in داستانک on 15 ژوئن 2011 by Xolitude

کلاغ هر روز کله‌ی سحر می‌آید، کیف سامسونت در دست می‌گیرد، عینک آفتابی به چشم می‌زند و روی تابلوی توقف مطلقاً ممنوع منتظر اتوبوس می‌نشیند. کلاغ هر روز صبح روزنامه می‌خرد، قسمت آگهی‌هایش را جدا می‌کند، و در آن دنبال بلندترین ساختمان شهر می‌گردد. کلاغ هر روز ظهر کنار پنجره‌های گم‌شده‌ی شهر می‌نشیند، و زن‌ها و مردهای گم‌شده‌ی شهر را تماشا می‌کند. کلاغ هر روز بعد از ظهر با روزنامه‌های صبح، شیشه‌ی ماشین‌های عبوری را پاک می‌کند و به راننده‌ها «خسته نباشید» می‌گوید. کلاغ هر روز غروب عینک آفتابی‌اش را از چشم بر‌ می‌دارد و چنار به چنار مسافرکشی می‌کند. کلاغ هر شب یادش می‌رود چند صد سال پیش امریکا کشف شده، می‌رود روی دودکش بلندترین ساختمان شهر می‌نشیند و به روسیه فحش می‌دهد.

کلاغ خانه‌ای ندارد که به آن برسد، کلاغ خانه‌ای ندارد که به آن برسد، کلاغ خانه‌ای ندارد که به آن برسد، کلاغ خانه‌ای ندارد که به آن برسد، کلاغ خانه‌ای ندارد که به آن برسد، کلاغ خانه‌ای ندارد که به آن برسد… قصه‌ای هم در کار نبود تا به سر برسد.

همنوازی روزانه‌ی ارکستر دودها

Posted in داستانک on 28 مه 2011 by Xolitude

2. خودمان را به آن راه می‌زنیم، ساعت‌ها می‌نشینیم و با هم آتش را کشف می‌کنیم. سیگارت را که روشن می‌کنی، میان پُک اول و دوم می‌گویی: «حالا بیا با هم راز خلقت و تولید مثل را کشف کنیم

1. تلویزیون را که روشن می‌کنم، جسدهای صورتی رنگی را می‌بینم که می‌خواهند خودشان را فرو کنند به همان گوشه‌ای از ذهنم که تو خالی‌اش‌ گذاشته‌ای. تلویزیون را خاموش می‌کنم، می‌روم سر یخچال و چند جرعه آب خنک می‌نوشم، از بطری، بدون لیوان، همانطور که تو دوست نداری… بعد می‌روم بخوابم، ولی از دیوار پشت کمد لباس‌ها، صداهای عجیبی می‌آید. شاید صدای زن همسایه است که به اوج می‌رسد -صدایش به اوج می‌رسد یا خودش، نمی‌دانم- به روی خودم نمی‌آورم که این صدای خنده‌ی توست، صدایی که روی خاطره‌ی آغوشت، بر لباس‌‌های من جا مانده.

4. خودمان را به آن راه می‌زنیم، ساعت‌ها می‌خوابیم و با هم راز خلقت و تولید مثل را کشف می‌کنیم. کسی آنسوی دیوار تلویزیون را خاموش می‌کند. به تو می‌گویم: «هیس…! نمی‌خواهم آدمک آنسوی دیوار، صدای تو را بهانه کند برای نشنیدن صدای دلتنگی‌هایش..

3. سیگارت را کشیده و نکشیده، میان پُک چندم و چندم -نمی‌دانم- درون همان یک لیوانی که من دوستش داشتم خاموش می‌کنی، همان لیوانی که حالا دیگر مال توست… می‌دانی که، من الان بطری را دوست دارم، مزه‌ی گس خاکستر سیگار نمی‌دهد.